هدیه خدا
مهراد باسواد شد
اولین کلمه ای که خوندی چنان به وجد اومدم گریم گرفت که خاله هدی رو هم به وجد
آوردم لحظه ی فراموش نشدنی بود تو کلاس قران بودیم و هر کودک کنار مادرشون
نشستن و تو هم کنارم نشستی کلمه ای که خاله هدی گفت و برام خوندی .
عاشقتم فکر نمیکردم واسه سواددار شدنت اینقدر من و بابات ذوق زده بشیم .
حالا هم که یکماه از اولین کلمه ای که خوندی میگذره می تونی آیه های قران و
بخونی .
از موسیقی هم استقبال کردی و دوسش داری اما تو کلاس خسته ای و خمیازه
می کشی پیش خودم دچار عذاب وجدان شدم که مثل بعضی مامان باباها که
بچه های بیچاره رو از این کلاس به اون کلاس می فرستم شدم و تصمیم می گیرم
جای نزدیکتر که روز چهارشنبه بری که تو خونه ای و بیکاری اما علاقه و اشتیاقت
که میبینم تردید پیدا میکنم به خصوص که بابا هم که اول اصلا تو خطش نبود که
به این کلاسها بیای حالا رو کلاس موسیقی ات حساس شده .
فقط دلم می خواد ژیمناستیک هم ببرمت اما از این می ترسم خست بشی .
پنجشنبه و جمعه با مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه ها سفر ۲ روزه به قم داشتیم
خوش گذشت اما چون به پاهام استراحت ندادم و زیاد رو پا بودم الان پا درد دارم و
دوباره عفونت کردن دکتر میگه به خاطر زیاد آویزون شدن هست .
کی قراره این پاهام خوب بشه نمیدونم . امروز پاهامو ماساژ دادی با دستات درد
و از زانوهام گرفتی و دور انداختی بعد زانوهام و بوسیدی . اومدی بغلم کردی گفتی
مامان عزیزم بهتر شدی منم که از این همه مهر و محبت شاد، گفتم خوب خوب
گفتی پس حالا بگم سینا نیما بیان خونمون![]()
الان هم زنگ زدی به بابا که همین حالا برام طوطی بخری
محصول سال گذشته
با اینکه همه سعی ام برای مهراد بود و همیشه سعی داشتم مسیر پیشرفتش وقفه نیافتاد بااین
وجود گاهی غصه می خورم که باید بیشتر از اینا سعی می کردم.
گاهی حسرت یکسال وقفه ای که به خاطر شکستگی پاهام بود ونتونستم اونطور که می
خواستم باشه و همیشه میگم مهرادتو اون یکسال شاید درسهای خیلی بزرگ روزگار گرفت
اما کمتر تونستم باهاش وقت بذارم با همه این حرفا شاید من دارم اشتباه میکنم و این
جریانات خودش برای مهراد درس بزرگی از زندگی بوده چرا که ما جزء میبینیم و او کل.
سال ۹۰
در کلاس خاله هدی حروف الفبا رو و آیه های زیاد با اشاره یاد گرفتم که دوستای خوبی
هم دارم امیرمهدی و علیرضا ومحمدحسین ...که یادگیری حروف الفبا خیلی بیشتر دوست
دارم تا حفظیات .
در جشن زبان انگلیسی مامان و بابا روحسابی خوشحال کردم چونکه در نمایش به زبان
انگلیسی خوب صحبت کردم اگرچه هر بار برای کلاس رفتن مامانم و اذذذ....... میکنم طوری
که دل مامانیمو میسوزونم اما فقط برای حاضر شدنه بعدش که به آموزشگاه میرسم با
سرعت از مامان جدا می شم و با سرزندگی به کلاس میرم.
مامان بابا نمیدونستن من درکلاس زبان لقب دارم همه به من میگن فلفلی .
تو جشنمون حاجی فیروز اومده بود و عمو فربد خیلی خوش گذشت .
سوالی من از مامان که چرا بابانوئل به بچه ها هدیه میده اما حاجی فیروز هدیه نمیده و تازه
ما باید بهش هدیه بدیم ؟؟؟؟؟
سال جدید
در چیدن سفره هفت سین به مامانم کمک کردم مخصوصا در خرید ماهی قرمز هر بار
بابیرون رفتن یه ماهی به ماهی های قبلی اضافه میکردم .
لحظه سال تحویل مامان و بابام فکر نمیکردن دیشب که تو مهمونی بودیم و ساعت ۳
خوابیدیم من بتونم نفر اول بیدار باشم و حسابی خوشحالشون کردم .
دور میز نشسته بودم و روبرو هفت سین منم مدام با هیجان مامان و بابام و صدا میزدم بیاین
بیان الان توپ شلیک میشه ها . فکر کنم خودمم نمیدونستم توپ شلیک میشه چی میشه .با این
کارام مامان بابا رو به وجد میاوردم . مامانم میگفت من رنگ دیگه ای به عید امسالمون دادم
چون سالهای پیش کوچکتر بودم و مثل امسال از سال جدید استقبال نکردم .
عیدی امسالم یک هلیکوپتر زیبا درخواست خودم که در فضای بیرون کنترل میشه بود تا
الان هم خیلی پیشرفت داشتم .و یه سری کتاب کودکانه داستان شاهنامه و سرگذشت
پیامبران که مامان برام خریده .
و در سال جدید مامان و بابا منو به سینما بردن که تا حالا نرفته بودم و خیلی خوشم اومد به
جاهای دیدنی رفتیم و و عیدی هایی که امسال گرفتم خیلی مزه داشت .
خصوصا اینکه از مامان جون ( مامان فخری ) ده بار عیدی گرفتم بنده خدا که همیشه یه
چیز برای هدیه دادن به نوه ها داره دیگه کم آورده بود و به من شکلات داد آخه مامانم
امسال جایی عید دیدن نرفت و خونه مامان جون بودیم در عوض اونا هرجا عید دیدنی
میرفتن عیدی من و مامانم و میفرستادن واسه همین بد عادت شدم .
با اینکه خیلی مهمون دوست دارم باز به خاطر مامانم کسی خونمون نیومد و همگی و خونه
مامان فخری دیدیم آخه همه به مامانم میگفتن امسال شما مهمونی نباید بدین همه درک میکنن
شما چه وضعیتی دارین مامانم به هر کی تعارف میکرد همه بهش میگفتن سالم بودی
مزاحمت شدیم دستپخت خوشمزه سلیقه قشنگتو دیدیم حالا عجله نکن و هیچکی قبول نکرد
امسال برای شام و ناهار به خونمون بیاین .فقط فکر کنم عمه هام میخوان بیان .
من عاشق نقاشی ام و به مامانم گفتم مامان فقط شما به من بگین مهراد بقیه منو نقاشی صدا
کنن فکر کنم منظورم نقاش بوده .
۱۳بدر
خیلی بهمون خوش گذشت مدام کنار اب بودم اما چون هوا خنک بود مثل پارسال تو اب
نرفتم با چوب جدا شده از درختها آلاچیق با طرح و نقشه خودم درست کردم .
امسال از آش رشته خاله مهری خیلی استقبال کردم و ازش خوردم .
به قدری خوش گذشت از اون روز مدام به مامانم پیشنهاد میدم بریم طبیعت .
نتیجه
مامانیم فکر میکنه در باب همه استعدادیابی که برام انجام میده در نهایت کار و علاقه و
استعداد اصلی من که تو خونمه نقاشی اونم مصور سازیه . با اینکه میدونه باز دلش نمیاد ولم
کنه و داره دنبال کشف استعدادهای دیگه میگرده حالا نمیدونم چیزی هم پیدا می کنه یا نه .
مامانه دیگه .
به امید خدا از این به بعد فرصت کنم از مهراد و کارها و حرفای قشنگش بنویسم
مهراد که زیادبیرونی نیست .چند روز پیش در برابر پیشنهاد مامان برای بیرون رفتن :
مامان : مهراد میای بریم بیرون یه دوری بزنیم
مهراد : ماماااان باز بحث بیرون رفتن کردی ؟؟؟؟؟؟
مهرادی لباساتو بپوش
مهراد : مامان من کاپشن ماشبن نمی پوشما
مهراد فرداشب عروسی دعوتیم دختر عمه هات هستن و ...
مهراد : من عروسی خوشم نمیاد نمیام
فرداش ٫مامانی : مهراد ببین بابایی و برای سالگرد عروسیم چی خریده ببین مامان فخری چی خریده .برای سالگرد عروسیمون خریده ها .
مهراد : خوشگله اما مامان من حوصله ندارم بیام عروسیتون.
در حال صحبت تلفنی با یکی از دوستان عزیزم ٫مهراد با ایما و اشاره های شیرینش که مامان بیا بریم بازی
البته همیشه همینطوره با تلفن که صحبت می کنم سریع میاد سراغم .یه بار با اشاره یه بار با روش دیگه .
منم بغلش کردم و کنار خودم نشوندم و خداحافظی کردم دوستم موقع خداحافظی گفت : مهراد و ببوس . حالا مهراد که همیشه به زور بوس میده لپشو چسبونده به لب من می گه بوس کن بوس کن خودم شنیدم گفت مهراد و ببوس .
واسه مدرسه مهراد خیلی نگرانم نمیدونم کجا بنویسمش . خیلی تحقیق کردم خیلی پرسجو کردم از هزار نفر پرسیدم تو کلاس خیابان دوست اشنا اینترنت . اما هنوز معلوم نیست چون خودم نتونستم جلوی مدرسه های معرفی شده برم و کادر و مدیر و والدین بچه ها رو ببینم .
امیدوارم مدرسه خوب و مدیر و معلم ومحیط خوبی نصیبمون بشه .
مهراد طلا در حال حاضر کلاس جامعة القران که خیلی راضیم میره .
یک ترمشو گذرونده و خیلی چیزا یاد گرفته . معلم خیلی خوبی هم داره .
محیط کلاس مفرح و شاد . آموزش حروف الفبا با تفریح وقصه هستش .
دوستای خوبی هم پیدا کرده . کلاش زبان هم ادامه می ده .
با مدیریت خیلی خوب . خانم دکتر که به من در ارتقای روحی مهراد خیلی یاری کرد .
و اثر حادثه تصادف بر روح وجان مهراد خیلی درک کرد . اولین کلاسی که بعد از حادثه فرستادم همینجا بود که به لطف خدا خیلی ما رو درک کردن .به پیشنهاد خانم دکتر مهراد و تا مدتها کلاس دیگه نفرستادم چون این موضوع برای هر انسانی قابل درک نبود که با مهراد مراعات بشه و به هر حال در محیط آموزشی مورد تشر و سرزنش قرار نگیره .
به هر حال مهراد روز به روز بهتر می شه و الان همه چی خیلی خوبه و دوستای زیادی پیدا کرده .
در نهایت پسرم بر عکس تمام پسرا نه میخواد دکتر شه نه مثل دایی هاش مهندس شه مخصوصا دایی مهدی که عاشقشه . همیشه براش هدایای ویژه می خره ٫میگیم دوست داری مثله دایی مهدی مهندس شی می گه نه و ... نه می خواد خلبان شه نه پلیس شه .........................
فقط می گه می خوام نقاش بشم .یه نقاش بزرگ.
تو دلممیگم اگه مثل استاد فرشچیان که بشی که دیگه هیچی ...
نقاشی هاش حرف نداره هم استعداد ذاتی داره هم علاقه .
خیلی تغییر کردم دنیام عوض شده دیدگاهم وسعت پیدا کرده و ارزش ها واسم پررنگ تر شدن و خیلی موارد برام بی ارزش شدن . واین حس و حالم تازه شروع شده و ادامه داره .
واز این تغییر خوشحالم .آرامش در وجودم احساس می کنم .
و البته تحت هر شرایطی هوای همسرم و داشتم و دارم .در فضای خونه ما هر چند درد داشته باشم وتا صبح در خلوت خودم از درد زانوهام به خودم بپیچم و گریه گنم چیزی به اسم آه و ناله به گوش کسی نمی رسه و همسرم هرگز متوجه من و دردهام نمیشه شایداز هر هزار تا یکیشو بفهمه .چون می خوام روحیه خانواده رو حفظ کنم و همسرم همیشه از اینکه اهل ناله و شکوه نبودم و همیشه در هر شرایطی حامی خودشو مهراد بودم و هواشونو دارم شاکر هست .و همیشه می گه خیلی بامرام و بزرگوارو مهربونم . خدا کنه همینطور که میگه باشه
اول دی ماه تولد مهراد عزیز بود .بااین شرایطی که داشتم به خاطر مهراد عزیز براش تولد خوبی گرفتیم . و با اینکه از خونوادم و حمایتهاشون دور بودم و اینکار برام دشوار بود هر جور حساب کردم دیدم نمی تونم تولد نگیرم چون مهراد ماهها بود انتظار روز تولدش و گرفتن جشن تولدو می کشید .
البته هر سال براش جشن گرفتم اما نه بصورت جمع دو خانواده ها .
سال اول خانواده همسرم در تولد حضور داشتن .
سال دوم خانواده خودم .
سال سوم برای هردو خانواده جشن گرفتیم. هر کدوم از خانواده ها رو به صورت جداگانه به سفره خونه دعوت کردیم (به دلیل سکونت در دو شهر متفاوت )خانواده من در قزوین زندگی می کنن و هماهنگی همشون با وجود سرکار و مدرسه و... در یکشب وسط زمستون کار دشواریه .اگرچه هیچوقت از این کار مضایقه نکردن .....
چه کیک های خوشگلی هم براش سفارش دادیم کیک مزرعه گاو و گوسفند که یه جاده از وسطش می گذشت وماشین داشت.و کیک ماشین پلیس.
سال چهارم مهراد طفلکی بر اثر حادثه مامانش و شوک روحیه که بهش وارد شده بودحال و روز خوبی نداشت و یکسری از نزدیکان به این شوک روحی دامن زدن و مهرادومن هم داغون تر از داغون شدیم.
با اینکه در خونه مادرعزیز همسرم تولد گرفتیم (البته بدون حضور خانوادم) و همه رو پیتزا که غذای مطبوع مهراد بود باکیکی خوشگل مهمون کردیم اما برای مهراد خاطره خوشی نبودهم به خاطر اوضاع روحیمون و هم من فرداش برای عمل جراحی به بیمارستان رفتم .و مهراد از اون شب می گفت تولد بدی بود وقتی هم از بیمارستان برگشتم مدام می گفت برام تولد بگیرید و بادکنک بزنیم و ......
حتی به خاطر اصرار هاش بارها براش کیک با تزئینات خوشگل درست کردم و ازمهراد هم در درست کردنش کمک گرفتم و منتظر موندیم تا شب باباش بیاد برقها رو خاموش می کردیم و فشفشه هارو روشن . به خدا فقط به خاطر روحیه مهراد برای خودمون یه جشن ۳ نفره میگرفتیم .
و به خاطر این انتظار یکساله بااین که عزیزانم از من انتظار نداشتن که خودم و به دردسر و زحمت بیندازم اما باز مهراد برام از همه چیز مهم تر بود .
اگرچه از اونشب کمردردهای سابق دوباره به سراغم اومدن اما مهراد و خوب شدن زخم های روحی که پارسال تحمل کردیم برام از همه چیز مهم تر بود .
کیک امسالش هم خیلی خوشگل بود آدم برفی خوشگل که به شب تولدش هم میخورد .
و به کادوهایی که آرزو داشت هم رسید روبوتو (روباتی که پدر و پسر اسمشو روبوتو گذاشتن ). مامان جون (فخری ) واسش خرید .و لگو که مامان جون (بابامحمدرضا ) براش خرید و یه سوسمار خیلی بزرگتر از خودش که دایی مهدی براش خرید .و هدایای دیگه ...
هنوز هم از لحاظ جسمی و بالاتر از اون از لحاظ روحی قامت راست نکردم .
این حادثه برام دردهای زیادی داشت و داره که از گفتنش دوری می کنم چون اذیت می شم اما حسنش هم خیلی ارزشمند بود یکی روحم خیلی وسعت پیدا کرد .و روز به روز این تغییر و احساس می کنم که از همه چیز ارزشمندتره.
و دیگه دوستان واقعیم هم که از خدا می خوام همیشه در ضمن پیروزی وموفقیت برام حفظ بشن وشناختم.
دوستانی چنداز آشنا و فامیل که عظمت این حادثه رو بر روح من درک کردن وهمیشه
در التیام روحیه م از هیچ کاری فروگذاری نکردن و دلسوزانه پشتم بودن .حیف که اینجارو نمی خونن اما همیشه برام عزیزن چون تابه امروزبی وقفه بدون توقع درجبران زحمتاشون و به دور از منت برام بودن .
همیشه دلم می خواد براشون کاری کنم امایک سال و نیم گذشت من هنوز قامت راست نکردم مخصوصا از شوک روحی که خوردم و دوری خانوادم بیشتر و بیشتر رنجم می ده اگرچه خودشون به خاطر درک و انسانیتی که دارن همیشه میگن تو با برگشتن روحیه ت و سلامتی زحمتای مارو جبران میکنی ودقیقا درلحظه هایی که میبُرم و دیگه یارای ادامه راه و ندارم خدا این فرشته هاشو برام میفرسته .خدایا هیچوقت فراموششون نکن .
خداروشکر حال روحیم رو به بهبود فقط دوری از خانواده م اذیتم می کنه عجیبه از این حادثه به این ور روز به روز ماه به ماه دلتنگ تر و بدتر میشم .
عکسای تولد مهراد و در اسرع وقت می ذارم .
تولدت مبارک محمدرضای عزیزم
مثل همیشه جشن خانوادگی سه نفره گرفتیم و با اینکه پاهام درد می کرد دلم نیومد و کیک و خودم پختم با فشفشه و شادی مهراد و رقص چاقو ی مهراد که کلی
شادمون کرد و یه هدیه ویژه که باز بابایی و سورپرایز کردیم شب خوشی و داشتیم .
امیدوارم خدا بهمون کمک کنه تااز این روزای سخت پیروز بیرون بیایم دوری از خانوادم
از همه چیز برامون سخت تره .
در رابطه با مهراد با چند مشاوره تلفنی و اینترنتی و حضوری صحبت کردم به خاطرشوک روحی که براثر حادثه بهش وارد شده بود
محبت تمام کسای که با مهراد خوش رفتاری کردن احترام گذاشتن و درکش کردن و
مراعاتش کردن تو قلبم می مونه و براشون دعا می کنم .
با رفتن به محضر امام رضا کمک خواستم به هیچی جز خدا و زندگیمو پیروز بیرون
اومدن از این روزای سخت به چیز دیگه ای فکر نکنم . به قول یکی از پرستارا در این
روزای سخت اطرافیان و می شناسی . فقط تونستم تو این روزا برای هر کسی من
و مهراد و محمد و مادرم (که جیگر گوشه ش و لت و پار میبینه )،کمک کردن (البته کمک بدور از منت و توقعات آزاردهنده )دعا کنم .برای ما به خصوص مامانم که اینروزا همیشه گریونه دعا کنید از وقتی خونمونو عوض کردیم حالش بهتر شده چون خونه قبلی به علت اسانسور نداشتن اسیر بودنم و مامانم حال و روز بدی برام داشت .الانم ما به خاطر یه سرماخوردگی بچه مون چقدر پریشون میشیم دیگه چه برسه به مامانم .
از همه اطرافیانم ممنونم.
| Design By : nightSelect.com |

